خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست  نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را


 مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را 

 فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را  

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم  

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را  

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم  

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

استاد ارجمند فاضل نظری

دنیا عوض شده است


آیین عشق ‌بازی دنیا عوض شده‌ ست
یوسف عوض شده‌ ست، زلیخا عوض شده‌ ست

سر همچنان به سجده فرو برده ‌ام ولی
در عشق سالهاست که فتوا عوض شده‌ ست

خو کُن به قایقت که به ساحل نمی ‌رسیم
خو کُن که جای ساحل و دریا عوض شده‌ ست

آن با‌وفا کبوتر جلدی که پَر کشید
اکنون به خانه آمده، اما عوض شده ‌ست

حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده‌ ست

استاد فاضل نظری

شغال و خم رنگ


آن شغالی رفت، اندر خم رنگ            اندر آن خم کرد، یکساعت درنگ

پس برامد، پوستش رنگین شده          که: منم طا ووس علیین شده!!

آن شغال رنگ رنگ آمد نهفت             بر بنا گوش ملامتگر بگفت:

بنگر آخر در من و در رنگ من          یک صنم چون من ندارد خود ثمن

ای شغالان! خود مخوانیدم شغال          کی شغالی را بود چندین مثال

پس بگفتندش که: طاووسان جان        جلوه ها دارند، اندر گلستان

تو چنان جلوه کنی؟ گفتا که: نی           بادیه نا رفته چون کوبم؟ منی

بانگ طاووسی کنی؟ گفتا که: لا           پس نه ای طا ووس، خواجه بوالعلاء

خلعت  طاووس آید زآسما ن                کی رسی از رنگ ودعوی ها بدان

رنگ و بو: یعنی آنچه از ظاهر اشیاء وپدیده ها به مشاهده می رسد. بمعنی طراوت، زیبا یی و خرمی هم آمده ا ست. در بیتی از محمد حسین شهریار:

با رنگ و بویت ای گل، گل رنگ وبو ندارد        با لعلت آب حیوان، آبی به جو ندارد

یعنی گل، زیبایی و طراوت بهار حسن ترا ندارد؛ و آب حیوان ( آب حیات)، مانند لعل لب تو حیاتبخش نیست.

مولانا در بیت زیر، جهان رنگ و بو را فریبنده وفناپذیر میداند و میگوید که ما در حا ل گریز و ترک گفتن ایم و هوای به اصل خود پیوستن را آرزو داریم:

دل از جهان رنگ و بو، گشته گریزان سو بسو       نعره زنان کان اصل کو؟ جامه دران اندر وفا

بیت دیگر از مولانا در معنی دیگر از جهان رنگ و بو:

گفت مرا مهر تو کو؟ رنگ تو کو؟ فر تو کو؟        رنگ کجا ماند و بو، ساعت دیدار، مرا

یعنی: عاشق در ساعت وصل و در لحظهء دیداربا دوست، رنگ می بازد و شکوه و جلال ظاهری خود را از دست می دهد. ابو المعانی بیدل، در مثنوی محیط اعظم اشعار دل انگیزی در مورد «کیفیت رنگ و بو»  دارد که همه وصف طبیعت، زیبایی و رنگینی جها ن، سبزه و گل و می و آتش و شوق ومستی است و هرچه که  بخواهی، درآن می یابی:

زمین تا فلک، رنگ و بو پرور است           تو آغوش وا کن، چمن در بر است

جهان نیست جز پردهء رنگ و بو               در این رنگ و بو، هرچه خواهی بجو

فلک عالمی را به گل بر کشید                   که باید به این رنگ، ساغر کشید

حریفا ن فرصت، شتابی کنید                     به می، فکر تد بیر آبی کنید

که از سبزه تا گل، بچنگ آتشست               جهان جمله رنگست و رنگ، آتشست

کجا من، کجا تو، کجا ما و تو؟                   طلسمیست وابستهء رنگ و بو

مرثیه ی علی اصغر


امتحان عشق چون در کربلا آغاز شد

 کودکی ششماهه بین عاشقان ممتاز شد

هر گلی کز شاخه افتاد و به خاک و خون تپید

باغبان عشق آمد با گلش دمساز شد

بین هفتادو دو گل یک غنچه نشکفته بود

 کان هم آخر روی دست باغبانش باز شد

غنچه می خندید امّا باغبانش می گریست

یک جهان اندوه و غم ، بِنهُفته در این راز شد

نازم آن پروانه ی بی بال و پر را ! کز وفا

جان نثار شمع خود ، بی ناله و آواز شد
عباس ویجویی