آن شغالی رفت، اندر خم رنگ اندر آن خم کرد،
یکساعت درنگ
پس برامد، پوستش رنگین شده که: منم طا ووس علیین
شده!!
آن شغال رنگ رنگ آمد نهفت بر بنا گوش ملامتگر
بگفت:
بنگر آخر در من و در رنگ من یک صنم چون من ندارد
خود ثمن
ای شغالان! خود مخوانیدم شغال کی شغالی را بود
چندین مثال
پس بگفتندش که: طاووسان جان جلوه ها دارند، اندر
گلستان
تو چنان جلوه کنی؟ گفتا که: نی بادیه نا رفته
چون کوبم؟ منی
بانگ طاووسی کنی؟ گفتا که: لا پس نه ای طا ووس،
خواجه بوالعلاء
خلعت طاووس آید زآسما ن
کی رسی از رنگ ودعوی ها بدان
رنگ و بو:
یعنی آنچه از ظاهر اشیاء وپدیده ها به مشاهده می رسد.
بمعنی طراوت، زیبا یی و خرمی هم آمده ا ست. در بیتی از محمد حسین شهریار:
با رنگ و بویت ای گل، گل رنگ وبو
ندارد با لعلت آب حیوان، آبی به
جو ندارد
یعنی گل، زیبایی و طراوت بهار حسن ترا ندارد؛ و آب حیوان (
آب حیات)، مانند لعل لب تو حیاتبخش نیست.
مولانا در بیت زیر، جهان رنگ و بو را فریبنده وفناپذیر
میداند و میگوید که ما در حا ل گریز و ترک گفتن ایم و هوای به اصل خود پیوستن
را آرزو داریم:
دل از جهان رنگ و بو، گشته گریزان سو بسو
نعره زنان کان اصل کو؟ جامه دران اندر وفا
بیت دیگر از مولانا در معنی دیگر از جهان رنگ و بو:
گفت مرا مهر تو کو؟ رنگ تو کو؟ فر تو کو؟
رنگ کجا ماند و بو، ساعت دیدار، مرا
یعنی: عاشق در ساعت وصل و در لحظهء دیداربا دوست، رنگ می
بازد و شکوه و جلال ظاهری خود را از دست می دهد. ابو المعانی بیدل، در مثنوی
محیط اعظم اشعار دل انگیزی در مورد «کیفیت رنگ و بو» دارد که همه وصف طبیعت،
زیبایی و رنگینی جها ن، سبزه و گل و می و آتش و شوق ومستی است و هرچه که
بخواهی، درآن می یابی:
زمین تا فلک، رنگ و بو پرور است تو آغوش وا کن،
چمن در بر است
جهان نیست جز پردهء رنگ و بو در این رنگ و
بو، هرچه خواهی بجو
فلک عالمی را به گل بر کشید که
باید به این رنگ، ساغر کشید
حریفا ن فرصت، شتابی کنید
به می، فکر تد بیر آبی کنید
که از سبزه تا گل، بچنگ آتشست جهان جمله
رنگست و رنگ، آتشست
کجا من، کجا تو، کجا ما و تو؟ طلسمیست
وابستهء رنگ و بو